تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

- اين روزها عجيب دلم گرفته است ... اين ، من نيستم ... چقدر دلم براي خودم تنگ شده ...

 

- ديگر خانه ي مادر بزرگ هم ، آن صفاي هميشگي را ندارد ... ياد بچگي ها به خير ... حالا جاي خانه ي همسايه ي ديوار به ديوارشان يك آسمان خراش جا خوش كرده ... و مادر بزرگ باز هم روي تخت بيمارستان ...

 

- دوباره شروع به خواندن رمان كردم ... اين رمان مرا برد به زندگي آن هايي كه از جان خود براي اين خاك پاك گذشتند ... ما براي اين خاك چه كرده ايم ؟؟؟

 

- از وقتي به دانشگاه رفته ام ، آدم هاي جوگير بيشتري را ديدم ... كاش مي دانستند كسي كه مي رود تا عاشق شود به تنها چيزي كه نمي رسد عشق است ... عشق و دوست داشتن ، خاله بازي نيست ... پس كي مي خواهيد بزرگ شويد ؟

 

- من مي روم تا نگاهي نو به زندگي را بيابم ... در اين راه تنها دلم به حضور تو خوش است ... خدايا خودت ياري ام كن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

الان كه دارم مي نويسم يه احساس خاصي دارم ... يه حس عجيب ... الان از اون لحظه هاييه كه به همه چي يه جور ديگه نگاه مي كنم ... يه جور روشن بيني ... الان كه دارم اينا رو مي نويسم ناراحت نيستم ، اما خوشحال هم نيستم ... شايد هم يه خوشحالي غريبي دارم ... اره همين ... خوشحالم ولي احساس غريب بودن رو دارم ... و اين برام يه حس اشناست كه سال هاست باهاش خو كردم ...

تا جايي كه يادم مياد هيچ وقت تو زندگيم خوشحالي زميني نداشتم ... تو شادترين لحظه هاي زندگيم هميشه احساس غم مي كردم ... احساس غريبي با اين دنيا ... وقتايي كه در كنار خوانواده م ميخنديدم هميشه حس اينكه اگه يه روزي از دستشون بدم منو غمگين ميكرد يا فكر به اينكه چقدر در حقشون بدي كردم نميذاشت شاديم خالص زميني باشه ...

اما اصلا از اين بابت ناراحت نبودم و نيستم ... من هيچ وقت شادي رو به تنهايي نخواستم ... فكر مي كنم معناي انسان بودن با غمخوار بودن كامل ميشه ... غم بخشي از فطرت انسانه و كسي كه غمگين نميشه انسان كاملي نيست ...

الانم يه همچين حسي دارم ... الان كه دارم اينا رو مي نويسم احساس نزديكي عجيبي با خدا مي كنم ... احساس مي كنم همه رو دوس دارم ... احساس مي كنم بايد خيلي كاراي خوب انجام بدم ... احساس مي كنم بايد قدر خيلي چيزا رو بدونم ... احساس مي كنم كمي در اين لحظه بزرگ تر شدم ...

اين حس رو خيلي دوس دارم ... مي دونم شاديم از اين فراتر نميره ... هميشه چيزهايي تو زندگيم بوده كه نذاشته با خيال راحت بخندم ... ولي اين شادي غريب رو دوس دارم ... اين لحظه ها واسم خيلي قشنگه واسه همين مي خوام ثبتش كنم ...

خداي خوبم مي دونم كه داري نگاهم مي كني ... پس به من اين توانايي رو بده كه هيچ وقت در حق كسي بدي نكنم ؛ هيچ وقت دل كسي رو نشكونم ... كمكم كن در هر شرايطي بهترين تصميم ها رو بگيرم ... كمكم كن به اهدافم تو زندگي برسم چون اگه اين طور نشه اين زندگي ديگه واسم خيلي بي ارزش ميشه ... كمكم كن جواب تمام سختي هامو بگيرم ... تمام روزايي رو كه مي دونم از همه شون باخبري ...

خدايا من خيلي تو زندگيم اشتباه كردم ... مي خوام همه رو جبران كنم و مي دونم تا تو رو دارم هيچ وقت واسه جبرانشون دير نيست ... خدايا خودتو از من نگير ... بذار هميشه تو رو كنار خودم داشته باشم ... به من آرامش بده تا با نور يادت راهو گم نكنم ...

نمي خوام از ياد ببرم كه من اينجا فقط يه مهمونم ... نمي خوام خاك اينجا زمينگيرم كنه ... نمي خوام تو رو از دست بدم حتي اگه جاش همه ي اين دنيا رو به دست بيارم ... خدايا من مي دونم هميشه كمكم كردي ... هميشه حضورت رو تو لحظه هاي سخت كنارم حس كردم ... هميشه يه جوري منو راهنمايي كردي تا تصميم درست رو بگيرم ... خدايا كمكم كن از يادم نره چقدر دوست دارم ... كمكم كن از يادم نره اگه تو منو تنها بذاري من ديگه هيچم ... مثل هميشه كنارم باش تا اشتباهي نكنم كه ازم نا اميد بشي ...

خدايا اين احساس غريب رو خيلي دوس دارم چون بيشتر از همه منو ياد حضور تو ميندازه ... بيشتر از هر وقت ديگه احساس مي كنم داري نگاهم مي كني ... خدا جون واسه همه ي نعمت هايي كه بهم دادي ازت سپاسگذارم و با هيچ واژه اي قادر به سپاسگذاري از تو نيستم اما مي دونم نيازي به گفتن نيست چون تو از دل همه ي بنده هات با خبري ... خداي خوبم خيلي دوست دارم ... خيلي زياد ... منو تنها نذار خدا ... فقط به تو محتاجم ... فقط به تو ...

 

پ ن : حبيبه ي عزيزم ازت ممنونم كه هميشه بهم سر ميزني ... با اومدنت به اينجا صفا مياري ... ولي باور كن من بي معرفت نيستم ... كي گفته دوستاي دبيرستانمو فراموش كردم ؟؟؟ ( هيچ وقت خاطره هايي رو كه با تو و بقيه ي بچه ها داشتم و اون روزاي قشنگ از يادم نميره ) هميشه از فاطمه سراغتو ميگيرم ... تو همون قسمت نظرات هم جوابتو ميدم فك نمي كردم نخوني ( يه نگاهي بنداز )

حبيبه جان درسته خيلي ديره ولي فوت پدرت رو از صميم قلبم تسليت ميگم و اميدوارم غم آخرت باشه ... ما همه رفتني هستيم و زودتر از اونچه فكرشو كني توي اون دنيا همديگه رو مي بينيم ... اميدوارم به همه ي آرزو هاي قشنگت برسي و ديگه اتفاقي چهره ي قشنگتو غمگين نكنه ... موفق باشي دوست من ...

 

                                                                                                                                   عارفه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


دوستاي عزيزم سلام

امروز وبلاگم دو ساله شد ... چه زود گذشت ... الان كه فك مي كنم به اون روزا ، اصلا باورم نميشه ... يعني واقعا دو سال گذشت ؟؟؟ يادمه به خودم مي گفتم اي كاش روز سيزدهم وبلاگمو راه اندازي نمي كردم ؛ آخه همه ميگن سيزده نحسه ((( گرچه من اصلا اعتقاد نداشتم ))) ... اما الان كه فك مي كنم مي بينم اين وبلاگ واسه من همه چي بوده جز نحس !!! ... اينجا خونه ي دوم من بود ... يه جاي دنج و آروم كه بتونم با خيال راحت توش خلوت كنم ... درد دل كنم ... حرفايي رو كه توي دنياي واقعي كسي نميشنيد اينجا فريادشون بزنم ... چه روزايي كه گذشت ... محمد ( از وبلاگ صداي بارون ) بالاخره تونست با ريحانه ازدواج كنه ... شيلا ( از وبلاگ بهشت كوچكي به نام خانه ي ما ) يه بچه ي نازنازي به دنيا آورد و خدا قشنگ ترين احساس دنيا رو بهش هديه داد ... زهرا ( از وبلاگ دختر تنهاي شب ) رفت تو آسمونا و يادشو تو خاطر ماها جا گذاشت ... مرجان ازدواج كرد ... سهيلا وبشو بدون خبر حذف كرد ... آنيما ديگه ننوشت و وبلاگشو ترك كرد و يكي كه با اسم " ... " واسم نظر ميذاشت و قول داد حتي بعد از حذف وبش بهم سر بزنه ( نمي دونم سر قولش مونده يا نه ) و خيلي اتفاقاي ديگه ... ( اسم تك تك اونايي كه اومدم اينجا تو خاطرم هست ... حيف كه نمي تونم از همه بنويسم ... ) در كنار همه ي اين ماجراها واسه خودم هم خيلي چيزا اتفاق افتاد كه باعثش فقط همين وبلاگ بود و بس ... حتي فكرشو نمي كردم كه يه روز اين اتفاقا واسه خودم بيفته ... خيلي عجيبه ... خيلي ... و حالا بعد از دو سال ، بعد از همه ي اون ماجراها ؛ بي اندازه به اينجا وابسته شدم ... گرچه ديگه مثل سابق صفا نداره ... چند بار خواستم اين وبو براي هميشه حذف كنم اما دلم نيومد ... اينجا يه جورايي مرور مهم ترين روزاي زندگيمه ... چه طور مي تونم ناديده بگيرمش ؟؟؟ ...

 

اين جشن تولد خيلي ساده ست ... واسه همين نه كيك داريم ، نه شمع ... اما تا دلتون بخواد جا داريم واسه دعوت كردن مهمون ... واسه دور هم بودن ... واسه يادآوري لحظه هاي دوستي و رفاقت ... شمعي نيست كه با فوت كردنش آرزو كنيم اما شمع دلامونو با ياد خدا روشن مي كنيم و همراهش آرزو مي كنيم ... من آرزو مي كنم ... آرزو مي كنم زندگي همه تون پر از نور باشه ... نور اميد و نشاط ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از صدا باشه ... صدايي از جنس بودن و فرياد ... صدايي به رنگ سكوت ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از حقيقت باشه ... حقيقت شيرين ... و آرزو مي كنم خنده هاتون پر از صميميت باشه و گريه هاتون پر از صفا ... مثل گريه ي بارون ...

 

من بر آب هاي نيلي شب زاده شدم ؛ در آنجا كه سكوت مفهوم هر واژه بود ...

 

و در كنار تك درخت كوچه مان به انتهاي جاده نگريستم ؛ چشم به راه رهگذري كه يادم كند ...

 

با شعرهايم اشك ريختم ؛

 

و با گريه ي باران غم هايم را شستم ؛

 

و هر روز با جمله اي سلامتان دادم :

 

هر چي آرزوي خوبه مال تو ...

 

 

                                                                                                   عارفه

 

راستي تو چه آرزويي كردي ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

من نمی دونم چرا دوست دارم یه عالمه

آخه من هر چی بگم بازم کمه

حس روزای قشنگمو فقط تومی دونی

تویی که مثه لالایی شب برای من شعر می خونی

بیا و یه کاری کن خوب بمونیم

نذار از غصه و درد شعر بخونیم

واسه من روزای با تو بودنم بهترینه

حس یه شاعر شب به نازنینش همینه

من همیشه ی همیشه عاشق تو می مونم

حس تو به من همینه ، می دونم

می دونم حرف دلت حرف منه

می دونی غصه ی تو درد منه ؟

می دونم اشک چشات اشک منه

می دونی حرف نگات مرحممه ؟

می دونم اگه یه روز بدون من جایی بری

بری تنهایی و تنهایی بری

من می مونم توی قلبت می دونم

اینو دیگه حالا از حفظ می خونم

من و تو یکی بودیم دو تا شدیم

نگی از همدیگه ما جدا شدیم

خدا خواست تا یکی رو دو تا کنه

نه که اون دو تا رو باز جدا کنه

این یعنی طاقت دوری نداریم

که یه وقت اون یکی رو جا بذاریم

ما باید با هم باشیم یادت نره

سفری که با همیم بی خطره

میری آسمون منو جا نذاری

منو با ادما تنها نذاری

اخه من دوس ندارم ادما رو

نگی من تنها میرم تو هم برو

قول مردونه بده تنها نری

حتی تنهایی پیش خدا نری !

 

 

           عارفه                    19 / 2 / 87           

 

 

 

- بهاری اینو واسه تو گفتما ؛ حواست هست ؟ ... اگه تو منو تنها بذاری دیگه این زندگی رو نمی خوام ... همیشه باید پیشم بمونیا ...

- اینو زود تر می خواستم اپ کنم ... نمیدونم چرا نشد !

- چه خوبه تابستون داره تموم میشه ... از تابستون متنفر شدم ؛ به خاطر همه ی خاطره های بدش ...

- میشه هر سنگ بیابون ، واسه ی ما یه نشونه ... که بتونه ما رو تا کنار دریا برسونه ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط عارفه 


 

من خسته ترین واژه ی ملموس شبم ؛ کاش در این وسعت تاریک ، یک نفر درد مرا می فهمید ...

 

 

 

 

- اون موقع نفهمیدم چی میگی دختر تنهای شب ...الان فهمیدم که دیگه تو نیستی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط عارفه 


 

باز امدم به میهمانی خدا ؛ با دستانی خالی و دلی شکسته از این مردم ... می خواهم خود را در آغوشت رها کنم و تو چه خوب می توانی آرامم کنی ... تو مرحم روح خسته ی منی ؛ دستی بر زخم هایم گذار تا دردم آرام گیرد ...

خدای من ، من همان بنده ی ناتوانم که اگر دستانم را نگیری در خاک سرد فرو خواهم رفت ...

خدای خوبم ، دل تنگ توام ... می خواهم زار زار گریه کنم و تو مرا نوازش کنی ...

خدایا ، من گاه آن قدر غرق در این دنیای پوچ می شوم که تو را چه راحت از یاد می برم ... اما وای بر من ... وای بر من اگر تو مرا از یاد ببری ... بی شک من آنروز خواهم مرد ... مرگی سخت و دردناک ... مرگی که مرا در خاک تنهایی مدفون می کند و از تو دور ... و نه آن مرگی که مرا تا دیدار تو بدرقه می کند ...

 

و اما به راستی مرگ حقیقی چیست ؟ مگر نه اینکه مرگ دیدار دوباره ی معبود است ...

 

مهربانم ؛ به یادم بیاور که ارزش این زندگی فقط در محبت و عشق ورزیدن است تا روزی که دوباره به سویت باز می گردم و سر در آغوشت به دل تنگی ام پایان می دهم ...

 

۱۲ / ۶ / ۱۳۸۷      ساعت ۳۷ : ۲۱                                                   عارفه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

میگن آدمایی مثه من حتی یه ستاره هم تو آسمون ندارن ؛ ولی من گستاخی کردم و یه ستاره واسه

خودم انتخاب کردم ... گناه بزرگیه نه ؟

 

این شعر هم واسه همون ستاره ست که خیلی وقته ندیدمش ، همیشه کنار ماه جا خوش می کرد ، یه

ستاره ی چشمک زن نورانی ... دلم برات تنگ شده ؛ ستاره من آخه کجا گذاشتی رفتی ؟؟؟  

 

گریه نکن ستاره ی من                     دل آسمون می گیره

 

تو تموم زندگیمی                            نذار این نفس بمیره

 

من با چشمکای نازت                      خودمو به شب سپردم

 

توی تاریکی شب ها                        تنهایی غصه می خوردم

 

اما تو ستاره ی من                          که برام خیلی عزیزی

 

یادمه بهم می گفتی                       تا کی اشکاتو می ریزی ؟

 

تو بهم روشنی دادی                        منی که تو شب اسیرم

 

حالا که دل به تو بستم                     نذار از غمت بمیرم

 

گریه نکن ستاره ی من                     دیگه طاقتی ندارم

 

می دونی که تا خود صبح                  واسه دیدنت بیدارم

 

می خوام امشب پر بگیرم                  واسه دیدنت بمیرم

 

من که از دنیا بریدم                          دست خستتو میگیرم

 

ستاره منتظرم باش                          که دیگه دوری تمومه

 

دیگه تنهات نمیذارم                           قول مردونه قبوله ؟

 

 

 

 

31مرداد 87 ... توی تاریکی یه شب بی ستاره  ...

 

                                                                                       

 

                                                                                       عارفه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

تولد یعنی آغاز ؛ یعنی شروع یک قصه ؛ قصه ی یک زندگی ...

 

 

با من بگویید چگونه زیسته ام ؟

 

                              و چگونه خواهم زیست ؟

 

                                  و چگونه این قصه را به پایان خواهم برد ؟

 

 

آه خدای من ، تو به امیدی مرا آفریدی ؛ کمکم کن تا نا امیدت نکنم ...

 

 

راستی تولدم مبارک ...

 

 

                                                                                          عارفه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 
واسه اون گنبد زرين
پشت كوه های خراسون مرقد پاكتو ديدن
واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ايوون
واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن
    واسه آدمای مغموم كه ميان دخيل می بندن
واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه 
         اگه دستم به ضريحت برسه واسم يه خوابه
واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله
    واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله
دل من تنگه ميدونی 
    كاشكی قابلم بدونی
چقدر آرزو دارم لب حوض وضو بگيرم
      يا كه از تربت پاكت مثل ياسا بو بگيرم
واسه اون اوج شكفتن توی عالم زيارت
   واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهايت
واسه اون كفشا كه مردم روی پله در ميارن 
  واسه اون شمعی كه روشن توی صحن تو می زارن
واسه اون ساحت پاكی كه درش هميشه بازه
      واسه دستای نيازی كه به سوی تو درازه
دل من تنگه می دونی
   كاشكی قابلم بدونی
 
 
پ ن : نمی تونم احساسمو وصف کنم ...مخلوطی از هزار احساس متفاوت !!!
پ ن : کاشکی بریم پیش امام رضا ... دل تنگ حرمشم ...خیلی
پ ن : ...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

این جا همه ی شمع ها خاموش است و همه ی مردم در خواب ... تمام تنم پر از رعشه و درد است و

سرم که انگار می خواهد منفجر شود ...

یک شمع برایم روشن کن رفیق که هنوز دیدگان تارم به دنبال راه است ؛ یک شمع روشن کن رفیق که

دستانم هنوز وقتی محتاج می شوم در آسمان به دنبالش می گردند و هر شب لب هایم با ذکرش به

رویا ...

فقط یک شمع سهم من و توست ؛ آن را روشن کن و روشن نگاهش دار که اگر خاموش شود یعنی من و

تو باخته ایم ...

 

 

 

تا افق راهی نیست ؛

                        دست من کوتاه است !

قصه ی خورشید از آن دور ها می آید

                                       ماهی در تنگ خفقان می گیرد و

                                                                                 می ستیزد با مرگ !

 

یاد چشم هایت هستم و خیالی آبـــــــــــــــی ...

 

                                                                                  

                                                                                     عارفه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 درود ...

روزی که این وبلاگو می زدم ، اصلا فکرشو هم نمی کردم که این قدر بهش وابسته بشم ؛ اینجا واسه من

شده عین یه خونه ، خونه ای که فقط مال خودمه ، جایی که توش احساس آرامش می کنم ...قرار نبود

این حرفا رو اینجا بنویسم ولی دلم می خواد جایی ثبت بشن و برای همیشه بمونن تا یه روزی برگردم و

بخونمشون ... تا یادم بیاد چه روزایی داشتم و چه کارایی کردم .

راستش چند روز پیش به خاطر یه سری مسائلی که پیش اومد ، من و بهار ( خواهر عزیز تر از جونم

 ) دیگه صبرمون تموم شد و دقه دلی هامونو سر همدیگه خالی کردیم و تا جایی که میشد دعوا و

کتک کاری کردیم ( این قدر وحشتناک بود ...  ) ... این دومین دعوای شدید ما بود که به خونریزی منجر

میشد ولی طبق معمول خیلی زود با هم آشتی کردیم ... البته تو همون چند ساعتی که با هم قهر

بودیم داشتم از دوری بهار دق می کردم و با همون حال افسرده این شعرو واسش گفتم :

 

با تو بودم سال های عمر را                   درد ها را با تو می کردم رها

دیگر اکنون نیستی ای خوب من             تا به مانند سحر جویم تو را

در عزای دوری تو ای رفیق                     راز های ذهن من پرپر شدند

بی تو باران هم به باریدن گرفت             چشم های خسته ام هم تر شدند

تو بریدی از من و دنیا برید                     پاک کردی مرا از ذهن و یاد

من نمی دانم چرا رویای من                 مثل دنیای قناری نیست شاد

قلب من جای رسیدن ها نبود               کام من ناکام می شد هر نفس

من ز یادت رفتم و دنیای من                 غرق شد در خلوتی مثل قفس

دست های خالیم تنها شدند                راه آسمان هم بسته شد

من در این بن بست بی رحم زمان         دست گرمت هم ز دستم خسته شد !

 

 

و اما ساعت دو و نیم روز چهارده اردیبهشت که تولد بهار منه ؛ با خودم گفتم بسه این قدر این وبلاگ با

غم و غصه آپ شد ... آخه یکی ندونه فکر می کنه من چقدر بدبخت باشم ... ولی واقعیت اینه که هر

کسی تو زندگیش مشکلاتی داره ، غم هایی داره که گاهی اونو از پا در میاره و نیاز داره جایی خودشو

خالی کنه و من اینجا رو واسه این کار انتخاب کردم ، آخه دفترام زیاد قابل اطمینان نیست ( یه وقت دیدی

یکی رفت خوند ...  ) ... به هر حال نباید یادمون بره که غم و غصه ها هم مثل ما آدما رفتنیند و این

دنیا با همه ی زرق و برقش خیلی پوچ و بی ارزشه و چیزی که زندگی ما آدما رو ارزشمند می کنه ،

محبته ... دوست داشتنه ... عشقه ... پاکی و صداقته و هزاران هزار صفت خوب خدایی که خودش تو

وجود ما گذاشته ...

 

 

و اما بهار من یادمه مامان می گفت وقتی من به دنیا اومدم تو بر خلاف  خیلی از بچه هایی که با اومدن

بچه ی جدید حسودی می کنن ، با محبت اومدی و روی من خم شدی و منو بوسیدی و تا امروز هم هنوز

همون جور مهربون و پشتیبان منی ... نمی دونم چه طور باید خدا رو به خاطر داشتن تو شکر کنم ...

 

فقط می تونم تو بیستمین سالگرد تولدت برات هزاران آرزوی قشنگ داشته باشم ... آرزو می کنم

همیشه همین طور خوب و مهربون بمونی ... آرزو می کنم همیشه همین طور به فکر دیگران باشی ...

آرزو می کنم همیشه همین طور خوشبختیت رو کنار خوشبختی اطرافیانت ببینی ... آرزو می کنم قلبت

هیچ وقت جای کینه نباشه و همیشه پر از صفا و صداقت بمونه ... آرزو می کنم هر بهار که میاد گل های

آرزو هات شکوفا بشه  و ستاره ها هر شب حرفات رو به گوش خدا برسونن ... آرزو می کنم تو چشمات

مثل یه دریای بی انتها خوشبختی موج بزنه و صدفای ساحلش ، مرواریدای امید و نشاط رو برات بیارن ...

 

بهار من به نیت بیستمین سالروز تولدت بیست شاخه گل سرخ نثارت می کنم که همیشه لبریز عشق

بمونی ...

                    

              

 

 

این شعر رو هم همین امشب برات گفتم :

 

 

وقتی بهار آمد  

                      در دشت سبز عشق ، بوی خدا پیچید !

وقتی بهار آمد

                    یک پیچک بی تاب ، تا آسمان رویید !

 

وقتی بهار آمد ، یک آسمان بارید              از گریه ی باران ، یک باغ گل خندید !

 

وقتی بهار آمد

                   غم از دلم پر زد

                                        تو آمدی و من ، تنهاییم یخ زد !

 

 

  

 اونی که همیشه کنارته : عارفه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

.

.

.

.

.

.

                                    

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

زیر این طاق کبود

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه ی آرزو هاش

پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر

غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد

رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ

شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پربکشیم

بریم تا اون بالاها

سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش

روی گونه ش جاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست

نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

بدست خدا سپرد

نگاهش به آسمون

تا که دق کردش و مرد!!!

 

 

 

 

 

- روزگاری ست که خوبی خفته ست و بدی بیدار است و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته ست !

 

- گاهی شک می کنم که دوستم داشته باشید !!!

 

- برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگ ترین نعمت زندگیم تویی خواهر خوبم ...

 

- بهار خوبم اون قدر از منی و من از تو که دیگه نمیگم ما دو تاییم ... ما یه نفریم واسه همینه که همیشه تنهاییم ... یک همیشه تنهاست ! اما خودت گفتی توی بن بست هم راه آسمون بازه ... تو راست میگی ... حتی اگه از آسمونش اون قدر بارون بیاد که از گریه ی بارون خیس خیس بشیم ؛ گرمای مهربونیات ما رو تا خود خورشید میبره ... شایدم تا پیش خدا ...

 

 

- همسفر ای هم هم ستاره ؛ راه بیفتیم که خودش داره هوامونو ، دل اون سوخته برای گریه هامون ...

 

- کی می دونه آخرش چی میشه ... ولی همیشه می تونست بد تر از اینم باشه ؛ اصلا آخرش هر چی بشه بیا من و تو همیشه خوب باشیم ... باشه بهار من ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

من بیقرار و تشنه ی پروازم        تا خود کجا رسم به هم آوازم ؟

 

بیدار شو ، از این خواب زمستونی ؛ آخه دیگه زمستونم داره میره ؛ تو چرا هنوز خوابی ؟

دو ساله که خوابی ... دوسال ، چه زود گذشت نه ؟ ... سخت بود ، خیلی سخت ، هنوزم سخته ، هنوزم خیلی راه مونده ولی ... ولی دیگه باید بیدار شد ... داره بهار میاد ؛ باید بهاری شد ؛ باید زنده شد ؛ عید فقط واسه خرید و تغییر دکور منزل نیست ... اصلا واسه نو شدن دلاست ... عید سال پیش خواستم نو بشم نشد ؛ چون هنوز خواب بودم ... خواب خواب ... ولی امسال ... خدایا خودت کمک کن ... من و آبجی بهار جز تو کسی رو نداریم بذار بهار بیاد تو دلامون ... باید بیدار شد آخه دیگه وقتی نیست ... باید هر چی نا امیدی و غمه تو این سال جا گذاشت ؛ آخه دیگه فرصتی نیست !

 

ای مرغ افتاب

با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد

آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد

گنجشک پر شکسته ی باغ محبتم

تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم ؟

با خود مرا ببر به چمنزار های دور

شاید به یک درخت رسم نغمه سر دهم !

 

 

( مشیری کاش زنده بودی ... کاش ... )

 

 

عید رو پیشاپیش به همه ی دوستانی که تو این یه سال و نیم منو همراهی کردن تبریک میگم ... از ته دلم آرزو می کنم دلاتون همیشه بهاری باشه و عید فقط یه بهونه واسه یاد آوری لحظه های شیرین زندگیتون ...

 

 

 

 

 

این شعر از مشیری تقدیم به شما :

 

بوی جان می آید اینک از نفس های بهار

 

دست های پر گل اند این شاخه ها ،

                                               

                                                بهر نثار

 

چون بهار ای همسفر !

 

                            ای راهی این رهگذر !

 

همتی سازنده از جان نفس هایت برآر .

 

 

****************************************************

 

لحظه ی تحویل سال منو فراموش نکنین !

 

التماس دعا

 

 

عارفه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

سلام خدای خوبم

 

امشب دلم اندازه ی آسمون قشنگت گرفته ... به همون  بزرگی ... به همون رنگی که موقع شب میگیره ....

به اندازه ی همون ستاره های توش  وبه اندازه ی تنهایی ماهش ...

اصلا تو که داری منو می بینی ... خدا جون می دونم تقصیر منه ولی چی کار کنم ... آخه دیگه خیلی خسته شدم ... از این همه بلاتکلیفی ، از این همه غم که به موقع خودشو به شادی هام می رسونه ... گاهی با خودم فکر می کنم خوشی تو سرنوشت من نیست ؛ اگه یه اتفاق خوب بیفته زود تو فکرم میاد که الانه که باز همه چی خراب بشه ... خدای مهربونم من قدر همه نعمت هایی که دارمو می دونم ... همیشه هم میشمرمشون که یادم نره ... من ناشکر نیستم و نمی خوام باشم ... تو بزرگی ، تو مهربونی ، تو مرحم همه ی غصه هایی ، تو کمکم کن ... نذار بیهوده زنده باشم .... نذار اگه موقع مرگم رسید با یه عالمه حسرت از اینجا دل بکنم ... راهو نشونم بده خدا جون ... بذار منم بنده ی خوبت باشم ... می دونم خیلی جاها کمکم کردی ... من می دونم خدا جون ... احساس کردم که چقدر همراه منی ... بازم هوامو داشته باش ... نذار آسمون دلم همیشه ابری بمونه ... اخه دیگه دلم طاقت نداره ... قلبم دیگه تحمل نداره ... دیگه جایی برای غصه ندارم ... تو خودت غصه هامو کم کن ...

فقط امیدم به توئه خدای خوبم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

سلام ... هیچی دیگه ؛ حوصله م سر رفت که این قدر وبلاگم رو باز کردم دیدم سوت و کوره ؛ اینا واسه اینه که دل خودم وا بشه ... واسه شما شعر میدم بعدا . خیلی دلم واستون تنگ شده ... ایشالله دیگه زود به زود بیاین پیشم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

    این وبلاگ فعلا تعطیل میشه !!!

 

سلام دوستان عزیز

خب به دلایلی که یکیشون کمبود وقته فعلا یه مدتی نیستم و نمی تونم بهتون سر بزنم که از همین

حالا عذر خواهی می کنم .

برای همه تون آرزوی شادی و سلامتی دارم .

به امید دیدار  

 

عارفه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

امشب دلم بیشتر از یه خورده گرفته ... ولی خب یه راهیه که از فردا شروع میشه ... من خودمو ثابت

می کنم ، به همه شون ... اون روزی که اونا بفهمن هیچی نیستن نزدیکه ...

 

ببین که قلبم از درون تهی و تار می شود

                                                                                    نگاه من به زندگی سیاه و زار می شود

چو قطره های خیس اشک غــــــــــــــم

                                                                                   تمام بغض ساده ام ببین بخار می شود !

ببین دلم گرفته اســـــــــــــــــــــــــــــت

                                                                                   مرا به خود فروختنــــــــــــــــــــــــــــد

ببین مرا که صد نفـــــــــــــــــــــــــس

                                                                                   به تازیانه سوختنــــــــــــــــــــــــــــــــد

هوا غریب و یخ زده ســــــــــــــــــــت

                                                                                   ببین تنم حریر ســـــــــــــــــــــــــــــرد

ببین که چشم روشنــــــــــــــــــــــــــم

                                                                                   به یک ستاره دوختنــــــــــــــــــــــــــــد

 

                                                                                                                         

                                                                                                                         عارفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

امشب به ماه نگاه کردم و گفتم : امام خوب من تولدت مبارک 

 

 

امشب ساده حرف می زنم و از نگاه تو به آسمان می رسم ... تکرار گاهی آشناست و من همین را

 

دوست دارم ...

 

دل تنگی ها من را به سطر اول می کشاند و باز از نو می نویسم ... به نام خدا .

 

 

 

 

عارفه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


یه مشکلی پیش اومده ... برای همین نبودم ... به هیچکی سر نزدم ... خیلی همه چی قاطی شده ... فقط بگم معذرت می خوام ... میام به همه تون سر می زنم ... خیلی دلم برای همه تون تنگ شده ... باید برم ... دیر شده ............................................................. دوستتون دارم .

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386 ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

 

و هوا که مه آلود است حتی پرنده هم جان پرواز ندارد

 

و قصه که دراز می شود آفتاب هم خوابش می گیرد

 

می دانی راز خنده های تلخ مرا ؟

 

و نگاهی که پشت میله های زندگی می میرد ؟

 

نگو که من مهمان قلبت بوده ام

 

من دیگر قلبت را خانه ی خودم می دانم

 

و شاخه های سرگردان بید را که عمری ست

 

دست دراز کرده اند برای رسیدن به لحظه ی شاپرک

 

و این جاست که من بغض می کنم

 

دلم برای بید ها می سوزد

 

و برای قلب تنهایم

 

که حتی در این بی قراری ها هم کسی سراغی از آن نمی گیرد !!!

                                                                                           عارفه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام

 

تا یه مدت شاید بهتون سر نزدم ... امیدوارم دلخور نشین .

از همه تون ممنونم و امیدوارم سالی پر برکت داشته باشین ...

 

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

سلام ... ببخشید دیر شد ، اینم دو تا از شعرای جدیدم ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

"یا حسین شهید"

 

و باز محرم آمد ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این هم شعر جدیدم :

 

 

 

دیگر هیچ کسی محرم اسرارم نیست

محرم این دل بیمارم نیست

 

آن قدر زخم از این بازی دنیا خوردم

که توان نفس آخر تبدارم نیست

 

زندگی خسته ام از دست تو باز

با من شب زده دلگیر مدارایی نیست

 

ای خدا بنده ی خود باز بگیر

که شب تیره ی من قاصد فردایی نیست !

 

..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

"من خسته ترین واژه ی ملموس شبم کاش در این وسعت تاریک یک نفر درد مرا می فهمید ..."

باورم نمیشه دیگه نیستی ... ای خدا چرا ... آخه چرا ؟

خیلی دیر فهمیدم منو ببخش

روحت شاد زهرای من

 

اینو دوباره می نویسم ... برای تو :

تو رفتی بی صدا از پیش چشمانم

ندیدی لحظه های سرد بی جانم

تو رفتی تا ابد تا دور ها تا مرگ

و من ...

این جا شبانگاهان به یادت اشک می ریزم

...

هیچ وقت فراموشت نمی کنم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

سلام به همه ی دوستای خوبم ...

از همه تون ممنونم ، امیدوارم بتونم جبران کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو رفتی بی صدا از پیش چشمانم

ندیدی لحظه های سرد بی جانم

تو رفتی تا ابد تا دور ها تا مرگ

و من ...

این جا شبانگاهان به یادت اشک می ریزم !

 

( این شعر مال یه ماه پیشه ... خیلی کوتاهه ولی من دوستش دارم )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

خوب من تا آخر امتحانام دیگه نیستم ...

ولی در مورد هر کدوم از نوشته هام که نظر بدین حتما می خونمشون و بهتون سر می زنم ...

اینجا رو خالی نذارید تا من بیام ...

به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

من از دیار عاشقان مرده ام

ز لحظه های ناتوان زخم خورده ام

 

دلم شبیه شیشه ای شکسته است

مسافری ز راه های خسته است

 

چو کفتری به آسمان رمیده ام

به مرز های بی کسی رسیده ام

 

مرا ببین ، مرا ببین که مرگ تو مرا شکست

ببین که چشم خسته ام به سوگ و ماتمت نشست

 

 

( این شعر رو هم همین الان گفتم ... فکر نکنم زیاد جالب شده باشه ... اگه اشکال کارم رو بگین ممنون میشم ... )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

 

 

من رای اولی بودما ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

دلم یه شاپرک می خواد

که لحظه هاش آبی باشه

 

یه شاپرک مثل خودت

همدم بی تابی باشه

 

می خوام که لحظه های من

پر بشه از شاپرکا

 

خنده های قشنگتو

برام بیارن از هوا

 

می خوام بدونی تا ابد

این جا کنارت می مونم

 

کنار سنگ قبر تو

با شاپرک شعر می خونم

 

( این شعرو همین الان گفتم ... )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes