درود ...
روزی که این وبلاگو می زدم ، اصلا فکرشو هم نمی کردم که این قدر بهش وابسته بشم ؛ اینجا واسه من
شده عین یه خونه ، خونه ای که فقط مال خودمه ، جایی که توش احساس آرامش می کنم ...قرار نبود
این حرفا رو اینجا بنویسم ولی دلم می خواد جایی ثبت بشن و برای همیشه بمونن تا یه روزی برگردم و
بخونمشون ... تا یادم بیاد چه روزایی داشتم و چه کارایی کردم .
راستش چند روز پیش به خاطر یه سری مسائلی که پیش اومد ، من و بهار ( خواهر عزیز تر از جونم
) دیگه صبرمون تموم شد و دقه دلی هامونو سر همدیگه خالی کردیم و تا جایی که میشد دعوا و
کتک کاری کردیم ( این قدر وحشتناک بود ...
) ... این دومین دعوای شدید ما بود که به خونریزی منجر
میشد ولی طبق معمول خیلی زود با هم آشتی کردیم
... البته تو همون چند ساعتی که با هم قهر
بودیم داشتم از دوری بهار دق می کردم و با همون حال افسرده این شعرو واسش گفتم :
با تو بودم سال های عمر را درد ها را با تو می کردم رها
دیگر اکنون نیستی ای خوب من تا به مانند سحر جویم تو را
در عزای دوری تو ای رفیق راز های ذهن من پرپر شدند
بی تو باران هم به باریدن گرفت چشم های خسته ام هم تر شدند
تو بریدی از من و دنیا برید پاک کردی مرا از ذهن و یاد
من نمی دانم چرا رویای من مثل دنیای قناری نیست شاد
قلب من جای رسیدن ها نبود کام من ناکام می شد هر نفس
من ز یادت رفتم و دنیای من غرق شد در خلوتی مثل قفس
دست های خالیم تنها شدند راه آسمان هم بسته شد
من در این بن بست بی رحم زمان دست گرمت هم ز دستم خسته شد !
و اما ساعت دو و نیم روز چهارده اردیبهشت که تولد بهار منه ؛ با خودم گفتم بسه این قدر این وبلاگ با
غم و غصه آپ شد ... آخه یکی ندونه فکر می کنه من چقدر بدبخت باشم ... ولی واقعیت اینه که هر
کسی تو زندگیش مشکلاتی داره ، غم هایی داره که گاهی اونو از پا در میاره و نیاز داره جایی خودشو
خالی کنه و من اینجا رو واسه این کار انتخاب کردم ، آخه دفترام زیاد قابل اطمینان نیست ( یه وقت دیدی
یکی رفت خوند ...
) ... به هر حال نباید یادمون بره که غم و غصه ها هم مثل ما آدما رفتنیند و این
دنیا با همه ی زرق و برقش خیلی پوچ و بی ارزشه و چیزی که زندگی ما آدما رو ارزشمند می کنه ،
محبته ... دوست داشتنه ... عشقه ... پاکی و صداقته و هزاران هزار صفت خوب خدایی که خودش تو
وجود ما گذاشته ...
و اما بهار من یادمه مامان می گفت وقتی من به دنیا اومدم تو بر خلاف خیلی از بچه هایی که با اومدن
بچه ی جدید حسودی می کنن ، با محبت اومدی و روی من خم شدی و منو بوسیدی و تا امروز هم هنوز
همون جور مهربون و پشتیبان منی ... نمی دونم چه طور باید خدا رو به خاطر داشتن تو شکر کنم ...
فقط می تونم تو بیستمین سالگرد تولدت برات هزاران آرزوی قشنگ داشته باشم ... آرزو می کنم
همیشه همین طور خوب و مهربون بمونی ... آرزو می کنم همیشه همین طور به فکر دیگران باشی ...
آرزو می کنم همیشه همین طور خوشبختیت رو کنار خوشبختی اطرافیانت ببینی ... آرزو می کنم قلبت
هیچ وقت جای کینه نباشه و همیشه پر از صفا و صداقت بمونه ... آرزو می کنم هر بهار که میاد گل های
آرزو هات شکوفا بشه و ستاره ها هر شب حرفات رو به گوش خدا برسونن ... آرزو می کنم تو چشمات
مثل یه دریای بی انتها خوشبختی موج بزنه و صدفای ساحلش ، مرواریدای امید و نشاط رو برات بیارن ...
بهار من به نیت بیستمین سالروز تولدت بیست شاخه گل سرخ نثارت می کنم که همیشه لبریز عشق
بمونی ...




















این شعر رو هم همین امشب برات گفتم :
وقتی بهار آمد
در دشت سبز عشق ، بوی خدا پیچید !
وقتی بهار آمد
یک پیچک بی تاب ، تا آسمان رویید !
وقتی بهار آمد ، یک آسمان بارید از گریه ی باران ، یک باغ گل خندید !
وقتی بهار آمد
غم از دلم پر زد
تو آمدی و من ، تنهاییم یخ زد !
اونی که همیشه کنارته : عارفه