پری دریایی لب برکه نشسته بود و موهاشو شونه می کرد که یهو یه صدا شنید ، یه صدای غمگین ،
اطرافشو خوب نگاه کرد صدا از بالا می اومد ، آره ، این صدای آسمون بود آسمون امشب بد جور دلش
گرفته بود .
پری به آسمون گفت : چرا غمگینی ؟
- دلم خیلی گرفته زمین تب داره و حالش خوب نیست من زمین رو خیلی دوست دارم اگه طوریش بشه
چی ؟
- این که ناراحتی نداره تو باید با همه ی وجودت از خدا بخوای که به زمین کمک کنه باید بدونی که
خدا می تونه هر کاری انجام بده .
- هر کاری ؟
- آره هر کاری .
آسمون به پری نگاه کرد تو چشاش صداقت و پا کی موج می زد تصمیمش رو گرفت با همه ی وجودش
دعا کرد و ازخدا خواست تا به تنها عشقش کمک کنه وقتی خوب با خدا راز و نیاز کرد احساس کرد گوشه
چشمش تر شده خیلی تعجب کرد به پری گفت : این چیه تو می دونی ؟
- این نشانه ی عشق و دوستیه این اشک مهربونیه ...
و آسمون بارید و بارید بر دل تب دار زمین ، پری دریایی زیر بارون خیس شده بود اما همین طور نشسته
بود و به صدای قشنگ عشق گوش می داد .
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط عارفه
|