تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

خوب من تا آخر امتحانام دیگه نیستم ...

ولی در مورد هر کدوم از نوشته هام که نظر بدین حتما می خونمشون و بهتون سر می زنم ...

اینجا رو خالی نذارید تا من بیام ...

به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

من از دیار عاشقان مرده ام

ز لحظه های ناتوان زخم خورده ام

 

دلم شبیه شیشه ای شکسته است

مسافری ز راه های خسته است

 

چو کفتری به آسمان رمیده ام

به مرز های بی کسی رسیده ام

 

مرا ببین ، مرا ببین که مرگ تو مرا شکست

ببین که چشم خسته ام به سوگ و ماتمت نشست

 

 

( این شعر رو هم همین الان گفتم ... فکر نکنم زیاد جالب شده باشه ... اگه اشکال کارم رو بگین ممنون میشم ... )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

 

 

من رای اولی بودما ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

دلم یه شاپرک می خواد

که لحظه هاش آبی باشه

 

یه شاپرک مثل خودت

همدم بی تابی باشه

 

می خوام که لحظه های من

پر بشه از شاپرکا

 

خنده های قشنگتو

برام بیارن از هوا

 

می خوام بدونی تا ابد

این جا کنارت می مونم

 

کنار سنگ قبر تو

با شاپرک شعر می خونم

 

( این شعرو همین الان گفتم ... )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

 امروز جلوی مدرسه مون فال حافظ می دادن ( تبلیغ برای انتخابات ) منم یکی برای خودم برداشتم میدونین فالم چی در اومد ...

" یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست ؟

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟

دلت از نامردی های روزگار خسته و گرفته است ، ناگهان احساس می کنی که اثری از مهر و محبت و رفاقت باقی نمانده است و کسی به داد کسی نمی رسد اما نومید نباش و خدا را فراموش نکن ، تاریخ از این روزگاران سیاه بسیار دیده است ، نگران نباش انشا الله صلح و دوستی و عشق و محبت جایگزین همه ی نابسامانی ها خواهد شد . "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

صبح آمد و تابید به جهان طالع عشق

بشتابید به دیدار تماشایی عشق

عمری که گذشت در راه قصاوت اما

برخیز که آمد ره دلداری عشق

ما چون گل آفت زده هستیم باید

که بگیریم درس از تب بی تابی عشق

صبحی که دمید بر جهان عاشق عشق

آن روز بیا در طلب یاری عشق

 

( تاریخی رو که این شعر رو گفتم یادم نیست ... ولی احتمالا مال یکی دوسال پیشه ... اگه اشکالای کارم رو بگین ممنون میشم ... )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

کم مونده توی جاده های زندگی

رو تن لحظه های فرسودگی

روی علامت هوا یه خط چرکی حک کنن

 داد بزنن تو کوچه ها نفس رو هم رد بکنن

گرچه دیگه نفس نمونده واسه ما

مگه میشه نفس کشید تو این هوا

تو این هوای ظالم سرد سیاه

میون این آدمای نا آشنا

که توی کوچه های زشتی پرسه می زنن

امثال من دیگه باید داد بزنن

داد بزنن تا آسمون آبی بشه

بیاد بارون هوا بهاری بشه

یاد بگیریم زندگی رو خوب ببینیم

 این عینک دودی زشتو برداریم

 

( این شعر رو در تاریخ ۲۲ / ۳ / ۱۳۸۳ سرودم تو تموم کردنش خیلی مشکل داشتم بالاخرم آخرش خوب

از آب در نیومد ... اگه نظرتون رو بگین ممنون میشم )

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

به نام خدا ...

آری به نام خدا ... به نام خدایی که مرا خلق کرد و به من یاد داد چگونه دل بندگانش را بدست آورم و

اکنون که اینجا در معبد تنهایی خود به نیایشش مشغولم ؛ در دلم حسی از پرواز دارم هم چون پرستو

های مسافر ، دل من هم هوای سفر دارد می خواهد به سوی تو پرواز کند ؛

آیا لطف و کرمت را شامل بال های شکسته ی من می کنی ؟   

                                              

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


  

تو که از عشق گذر کردی

تو که از عاشق شدن صرف نظر کردی

تو که رفتی و دل بی قرارمو تنها گذاشتی

منو تو سکوت عاشقی جا گذاشتی

فکر نکردی که دلم بی تو پر غصه میشه

طاقت این دل عاشق چقدر سخت میشه

  

تاریخ دقیقی که که این شعرو گفتم یادم نیست ولی فکر کنم پنجم ابتدایی بودم ... این اولین شعرم بود که یه خورده نرمال بود و منو به شعر گفتن وادار کرد .  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

مسافر رنج ها را برده از یاد

به پهنای زمان نفرین ها داد

دل خورشید را ناخواسته بشکست

ستاره از آسمان چون قفس رست

زمین لرزید و قلبش ناله سر داد

پرستوی مهاجر سرد و بی تاب

جهان گشت و قفس لرزید و امروز

مسافر خسته و غمگین ز دیروز

ولی او حالا نفرین به خود کرد

که دنیا راچنان او واژگون کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

شب دست ناخورده ز احساس سراپا گوش است

می شکافد دل خورشید زمین خاموش است

ابر می گرید و خورشید هراسان از شب

دل تب دار زمان مدهـــوش است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

جوانی به رسم قدیمان به کار است     

جوانی به رسم جدیدان محال است

ولی نیست تنها جوانی به زحمت       

به کار است و علم و صداقت

چو علم آموزی و کار دانی            

چو از راه عقلت بدانی

که علم است سرمایه و دین           

 و ثروت چو زهر پر از کین

به سود جوانی بیندیش و پیری        

 که پیری به علم است و سیری

تو سیر از همه علم خود باش         

 جوانی ، ولی فکر خود باش

به اندیشه و فکر فردا                 

به آینده و راه دنیا

چو از راه دنیا در آیی               

 به همراه علمت بیایی

بیایی به دنیای حسرت               

به روز و جهان قیامت

تو با علم خود رفته ای راه           

 که از راه برکنده ای چاه

تو از ثروت خود ندیدی              

تو چیزی که از علم دیدی

بیایید آینده را ما بسازیم             

 بیایید تا راه فردا بسازیم

بیا تا بجوییم آینده را ما              

زعلم پر کنیم راه فردا

جوانیم و سرمایه ی کشوریم          

امید و سر افرازی و محوریم

ز ما چرخ دنیا بگردد              

ز ما کار دنیا بچرخد

همانطور که گفتند و اجرا شود       

 ز ما چرخ گردنده پویا شود

 

( این شعر رو در تاریخ ۸/۶/۱۳۸۲سرودم ... متن پایین هم از خودمه ... لطفا نظر بدید و منو در بهتر شدن نوشته هام یاری کنید ... ممنونم )

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


 

پری دریایی لب برکه نشسته بود و موهاشو شونه می کرد که یهو یه صدا شنید ، یه صدای غمگین ،

اطرافشو خوب نگاه کرد صدا از بالا می اومد ، آره ، این صدای آسمون بود آسمون امشب بد جور دلش

گرفته بود . 

پری به آسمون گفت : چرا غمگینی ؟

- دلم خیلی گرفته زمین تب داره و حالش خوب نیست من زمین رو خیلی دوست دارم اگه طوریش بشه

چی ؟

- این که ناراحتی نداره تو باید با همه ی وجودت از خدا بخوای که به زمین کمک کنه باید بدونی که

خدا می تونه هر کاری انجام بده .

- هر کاری ؟

- آره هر کاری .

آسمون به پری نگاه کرد تو چشاش صداقت و پا کی موج می زد تصمیمش رو گرفت با همه ی وجودش

دعا کرد و ازخدا خواست تا به تنها عشقش کمک کنه وقتی خوب با خدا راز و نیاز کرد احساس کرد گوشه

 چشمش تر شده خیلی تعجب کرد به پری گفت : این چیه تو می دونی ؟

- این نشانه ی عشق و دوستیه این اشک مهربونیه ...

و آسمون بارید و بارید بر دل تب دار زمین ، پری دریایی زیر بارون خیس شده بود اما همین طور نشسته

بود و به صدای قشنگ عشق گوش می داد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes