و هوا که مه آلود است حتی پرنده هم جان پرواز ندارد
و قصه که دراز می شود آفتاب هم خوابش می گیرد
می دانی راز خنده های تلخ مرا ؟
و نگاهی که پشت میله های زندگی می میرد ؟
نگو که من مهمان قلبت بوده ام
من دیگر قلبت را خانه ی خودم می دانم
و شاخه های سرگردان بید را که عمری ست
دست دراز کرده اند برای رسیدن به لحظه ی شاپرک
و این جاست که من بغض می کنم
دلم برای بید ها می سوزد
و برای قلب تنهایم
که حتی در این بی قراری ها هم کسی سراغی از آن نمی گیرد !!!
عارفه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
تا یه مدت شاید بهتون سر نزدم ... امیدوارم دلخور نشین .
از همه تون ممنونم و امیدوارم سالی پر برکت داشته باشین ...
یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط عارفه
|