تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

سلام خدای خوبم

 

امشب دلم اندازه ی آسمون قشنگت گرفته ... به همون  بزرگی ... به همون رنگی که موقع شب میگیره ....

به اندازه ی همون ستاره های توش  وبه اندازه ی تنهایی ماهش ...

اصلا تو که داری منو می بینی ... خدا جون می دونم تقصیر منه ولی چی کار کنم ... آخه دیگه خیلی خسته شدم ... از این همه بلاتکلیفی ، از این همه غم که به موقع خودشو به شادی هام می رسونه ... گاهی با خودم فکر می کنم خوشی تو سرنوشت من نیست ؛ اگه یه اتفاق خوب بیفته زود تو فکرم میاد که الانه که باز همه چی خراب بشه ... خدای مهربونم من قدر همه نعمت هایی که دارمو می دونم ... همیشه هم میشمرمشون که یادم نره ... من ناشکر نیستم و نمی خوام باشم ... تو بزرگی ، تو مهربونی ، تو مرحم همه ی غصه هایی ، تو کمکم کن ... نذار بیهوده زنده باشم .... نذار اگه موقع مرگم رسید با یه عالمه حسرت از اینجا دل بکنم ... راهو نشونم بده خدا جون ... بذار منم بنده ی خوبت باشم ... می دونم خیلی جاها کمکم کردی ... من می دونم خدا جون ... احساس کردم که چقدر همراه منی ... بازم هوامو داشته باش ... نذار آسمون دلم همیشه ابری بمونه ... اخه دیگه دلم طاقت نداره ... قلبم دیگه تحمل نداره ... دیگه جایی برای غصه ندارم ... تو خودت غصه هامو کم کن ...

فقط امیدم به توئه خدای خوبم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 


 

سلام ... هیچی دیگه ؛ حوصله م سر رفت که این قدر وبلاگم رو باز کردم دیدم سوت و کوره ؛ اینا واسه اینه که دل خودم وا بشه ... واسه شما شعر میدم بعدا . خیلی دلم واستون تنگ شده ... ایشالله دیگه زود به زود بیاین پیشم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes