تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

زیر این طاق کبود

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه ی آرزو هاش

پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر

غم دلتنگی رو دید

دیگه طاقت نیاورد

رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ

شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پربکشیم

بریم تا اون بالاها

سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش

روی گونه ش جاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست

نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمی ذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

بدست خدا سپرد

نگاهش به آسمون

تا که دق کردش و مرد!!!

 

 

 

 

 

- روزگاری ست که خوبی خفته ست و بدی بیدار است و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته ست !

 

- گاهی شک می کنم که دوستم داشته باشید !!!

 

- برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگ ترین نعمت زندگیم تویی خواهر خوبم ...

 

- بهار خوبم اون قدر از منی و من از تو که دیگه نمیگم ما دو تاییم ... ما یه نفریم واسه همینه که همیشه تنهاییم ... یک همیشه تنهاست ! اما خودت گفتی توی بن بست هم راه آسمون بازه ... تو راست میگی ... حتی اگه از آسمونش اون قدر بارون بیاد که از گریه ی بارون خیس خیس بشیم ؛ گرمای مهربونیات ما رو تا خود خورشید میبره ... شایدم تا پیش خدا ...

 

 

- همسفر ای هم هم ستاره ؛ راه بیفتیم که خودش داره هوامونو ، دل اون سوخته برای گریه هامون ...

 

- کی می دونه آخرش چی میشه ... ولی همیشه می تونست بد تر از اینم باشه ؛ اصلا آخرش هر چی بشه بیا من و تو همیشه خوب باشیم ... باشه بهار من ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes