تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

الان كه دارم مي نويسم يه احساس خاصي دارم ... يه حس عجيب ... الان از اون لحظه هاييه كه به همه چي يه جور ديگه نگاه مي كنم ... يه جور روشن بيني ... الان كه دارم اينا رو مي نويسم ناراحت نيستم ، اما خوشحال هم نيستم ... شايد هم يه خوشحالي غريبي دارم ... اره همين ... خوشحالم ولي احساس غريب بودن رو دارم ... و اين برام يه حس اشناست كه سال هاست باهاش خو كردم ...

تا جايي كه يادم مياد هيچ وقت تو زندگيم خوشحالي زميني نداشتم ... تو شادترين لحظه هاي زندگيم هميشه احساس غم مي كردم ... احساس غريبي با اين دنيا ... وقتايي كه در كنار خوانواده م ميخنديدم هميشه حس اينكه اگه يه روزي از دستشون بدم منو غمگين ميكرد يا فكر به اينكه چقدر در حقشون بدي كردم نميذاشت شاديم خالص زميني باشه ...

اما اصلا از اين بابت ناراحت نبودم و نيستم ... من هيچ وقت شادي رو به تنهايي نخواستم ... فكر مي كنم معناي انسان بودن با غمخوار بودن كامل ميشه ... غم بخشي از فطرت انسانه و كسي كه غمگين نميشه انسان كاملي نيست ...

الانم يه همچين حسي دارم ... الان كه دارم اينا رو مي نويسم احساس نزديكي عجيبي با خدا مي كنم ... احساس مي كنم همه رو دوس دارم ... احساس مي كنم بايد خيلي كاراي خوب انجام بدم ... احساس مي كنم بايد قدر خيلي چيزا رو بدونم ... احساس مي كنم كمي در اين لحظه بزرگ تر شدم ...

اين حس رو خيلي دوس دارم ... مي دونم شاديم از اين فراتر نميره ... هميشه چيزهايي تو زندگيم بوده كه نذاشته با خيال راحت بخندم ... ولي اين شادي غريب رو دوس دارم ... اين لحظه ها واسم خيلي قشنگه واسه همين مي خوام ثبتش كنم ...

خداي خوبم مي دونم كه داري نگاهم مي كني ... پس به من اين توانايي رو بده كه هيچ وقت در حق كسي بدي نكنم ؛ هيچ وقت دل كسي رو نشكونم ... كمكم كن در هر شرايطي بهترين تصميم ها رو بگيرم ... كمكم كن به اهدافم تو زندگي برسم چون اگه اين طور نشه اين زندگي ديگه واسم خيلي بي ارزش ميشه ... كمكم كن جواب تمام سختي هامو بگيرم ... تمام روزايي رو كه مي دونم از همه شون باخبري ...

خدايا من خيلي تو زندگيم اشتباه كردم ... مي خوام همه رو جبران كنم و مي دونم تا تو رو دارم هيچ وقت واسه جبرانشون دير نيست ... خدايا خودتو از من نگير ... بذار هميشه تو رو كنار خودم داشته باشم ... به من آرامش بده تا با نور يادت راهو گم نكنم ...

نمي خوام از ياد ببرم كه من اينجا فقط يه مهمونم ... نمي خوام خاك اينجا زمينگيرم كنه ... نمي خوام تو رو از دست بدم حتي اگه جاش همه ي اين دنيا رو به دست بيارم ... خدايا من مي دونم هميشه كمكم كردي ... هميشه حضورت رو تو لحظه هاي سخت كنارم حس كردم ... هميشه يه جوري منو راهنمايي كردي تا تصميم درست رو بگيرم ... خدايا كمكم كن از يادم نره چقدر دوست دارم ... كمكم كن از يادم نره اگه تو منو تنها بذاري من ديگه هيچم ... مثل هميشه كنارم باش تا اشتباهي نكنم كه ازم نا اميد بشي ...

خدايا اين احساس غريب رو خيلي دوس دارم چون بيشتر از همه منو ياد حضور تو ميندازه ... بيشتر از هر وقت ديگه احساس مي كنم داري نگاهم مي كني ... خدا جون واسه همه ي نعمت هايي كه بهم دادي ازت سپاسگذارم و با هيچ واژه اي قادر به سپاسگذاري از تو نيستم اما مي دونم نيازي به گفتن نيست چون تو از دل همه ي بنده هات با خبري ... خداي خوبم خيلي دوست دارم ... خيلي زياد ... منو تنها نذار خدا ... فقط به تو محتاجم ... فقط به تو ...

 

پ ن : حبيبه ي عزيزم ازت ممنونم كه هميشه بهم سر ميزني ... با اومدنت به اينجا صفا مياري ... ولي باور كن من بي معرفت نيستم ... كي گفته دوستاي دبيرستانمو فراموش كردم ؟؟؟ ( هيچ وقت خاطره هايي رو كه با تو و بقيه ي بچه ها داشتم و اون روزاي قشنگ از يادم نميره ) هميشه از فاطمه سراغتو ميگيرم ... تو همون قسمت نظرات هم جوابتو ميدم فك نمي كردم نخوني ( يه نگاهي بنداز )

حبيبه جان درسته خيلي ديره ولي فوت پدرت رو از صميم قلبم تسليت ميگم و اميدوارم غم آخرت باشه ... ما همه رفتني هستيم و زودتر از اونچه فكرشو كني توي اون دنيا همديگه رو مي بينيم ... اميدوارم به همه ي آرزو هاي قشنگت برسي و ديگه اتفاقي چهره ي قشنگتو غمگين نكنه ... موفق باشي دوست من ...

 

                                                                                                                                   عارفه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط عارفه  | 


دوستاي عزيزم سلام

امروز وبلاگم دو ساله شد ... چه زود گذشت ... الان كه فك مي كنم به اون روزا ، اصلا باورم نميشه ... يعني واقعا دو سال گذشت ؟؟؟ يادمه به خودم مي گفتم اي كاش روز سيزدهم وبلاگمو راه اندازي نمي كردم ؛ آخه همه ميگن سيزده نحسه ((( گرچه من اصلا اعتقاد نداشتم ))) ... اما الان كه فك مي كنم مي بينم اين وبلاگ واسه من همه چي بوده جز نحس !!! ... اينجا خونه ي دوم من بود ... يه جاي دنج و آروم كه بتونم با خيال راحت توش خلوت كنم ... درد دل كنم ... حرفايي رو كه توي دنياي واقعي كسي نميشنيد اينجا فريادشون بزنم ... چه روزايي كه گذشت ... محمد ( از وبلاگ صداي بارون ) بالاخره تونست با ريحانه ازدواج كنه ... شيلا ( از وبلاگ بهشت كوچكي به نام خانه ي ما ) يه بچه ي نازنازي به دنيا آورد و خدا قشنگ ترين احساس دنيا رو بهش هديه داد ... زهرا ( از وبلاگ دختر تنهاي شب ) رفت تو آسمونا و يادشو تو خاطر ماها جا گذاشت ... مرجان ازدواج كرد ... سهيلا وبشو بدون خبر حذف كرد ... آنيما ديگه ننوشت و وبلاگشو ترك كرد و يكي كه با اسم " ... " واسم نظر ميذاشت و قول داد حتي بعد از حذف وبش بهم سر بزنه ( نمي دونم سر قولش مونده يا نه ) و خيلي اتفاقاي ديگه ... ( اسم تك تك اونايي كه اومدم اينجا تو خاطرم هست ... حيف كه نمي تونم از همه بنويسم ... ) در كنار همه ي اين ماجراها واسه خودم هم خيلي چيزا اتفاق افتاد كه باعثش فقط همين وبلاگ بود و بس ... حتي فكرشو نمي كردم كه يه روز اين اتفاقا واسه خودم بيفته ... خيلي عجيبه ... خيلي ... و حالا بعد از دو سال ، بعد از همه ي اون ماجراها ؛ بي اندازه به اينجا وابسته شدم ... گرچه ديگه مثل سابق صفا نداره ... چند بار خواستم اين وبو براي هميشه حذف كنم اما دلم نيومد ... اينجا يه جورايي مرور مهم ترين روزاي زندگيمه ... چه طور مي تونم ناديده بگيرمش ؟؟؟ ...

 

اين جشن تولد خيلي ساده ست ... واسه همين نه كيك داريم ، نه شمع ... اما تا دلتون بخواد جا داريم واسه دعوت كردن مهمون ... واسه دور هم بودن ... واسه يادآوري لحظه هاي دوستي و رفاقت ... شمعي نيست كه با فوت كردنش آرزو كنيم اما شمع دلامونو با ياد خدا روشن مي كنيم و همراهش آرزو مي كنيم ... من آرزو مي كنم ... آرزو مي كنم زندگي همه تون پر از نور باشه ... نور اميد و نشاط ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از صدا باشه ... صدايي از جنس بودن و فرياد ... صدايي به رنگ سكوت ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از حقيقت باشه ... حقيقت شيرين ... و آرزو مي كنم خنده هاتون پر از صميميت باشه و گريه هاتون پر از صفا ... مثل گريه ي بارون ...

 

من بر آب هاي نيلي شب زاده شدم ؛ در آنجا كه سكوت مفهوم هر واژه بود ...

 

و در كنار تك درخت كوچه مان به انتهاي جاده نگريستم ؛ چشم به راه رهگذري كه يادم كند ...

 

با شعرهايم اشك ريختم ؛

 

و با گريه ي باران غم هايم را شستم ؛

 

و هر روز با جمله اي سلامتان دادم :

 

هر چي آرزوي خوبه مال تو ...

 

 

                                                                                                   عارفه

 

راستي تو چه آرزويي كردي ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes