- اين روزها عجيب دلم گرفته است ... اين ، من نيستم ... چقدر دلم براي خودم تنگ شده ...
- ديگر خانه ي مادر بزرگ هم ، آن صفاي هميشگي را ندارد ... ياد بچگي ها به خير ... حالا جاي خانه ي همسايه ي ديوار به ديوارشان يك آسمان خراش جا خوش كرده ... و مادر بزرگ باز هم روي تخت بيمارستان ...
- دوباره شروع به خواندن رمان كردم ... اين رمان مرا برد به زندگي آن هايي كه از جان خود براي اين خاك پاك گذشتند ... ما براي اين خاك چه كرده ايم ؟؟؟
- از وقتي به دانشگاه رفته ام ، آدم هاي جوگير بيشتري را ديدم ... كاش مي دانستند كسي كه مي رود تا عاشق شود به تنها چيزي كه نمي رسد عشق است ... عشق و دوست داشتن ، خاله بازي نيست ... پس كي مي خواهيد بزرگ شويد ؟
- من مي روم تا نگاهي نو به زندگي را بيابم ... در اين راه تنها دلم به حضور تو خوش است ... خدايا خودت ياري ام كن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط عارفه
|