نگاهم كن ؛ نگاهم را ... نگاهم را ؛ كه مي بيند ؛ كه مي جويد ؛ كه مي خواهد
جهاني را ز بيداري ...
كنون اما :
جهان بيــــــــــــــمار و رنجور است ... تن اين مردمان هر شب پي گور است !
درون اين سياهي ؛ غم چه مغرور است ...
بگو با من ز درد خويشتن ؛ اري :
در اين تن جاي خون ؛ اوارگي جاري
نشان از صبح مي جويي ؟؟؟ ربودش تيرگـــــــــــــــــي انگار
همين ديشب به پايان شد ؛ سرش بر دار !!!
در اين دنيا كه بي رحم است ؛ كه بيمار است ؛ كه خونخوار است
همين دنيا ؛ برايم سخت بي رنگ است
دلم اما براي روشني تنگ است ...
زمين غريد ... آسمان همچو نگاهم ناگهان باريد ...
در اين ترس و هياهو من گمانم يك نفر نالـــــــــــــــيد !!!
يك نفر ؛ يك دااااد ... يك نفر فرياد ها سر داد ...
شب كمر خم كرد ...
اما چشم من ؛ تنـــــــــــــــــها تماشا كرد !!!
نميـــــــــــــدانم ... نميدانم ز اين فرياد ؛ ايا روشني بيدار خواهد شد ؟؟؟
نميدانم ز چشمم بار ديگر صبح مي تابد ؟؟؟
نميدانم ولــــــــــــــــــي من ارزو دارم :
كه در اين تيـــــــــــرگي هـــــــــــا ؛ بهت و بيزاري ؛
كاشـــــــــــــــكي يك روز ، ز چشم مردمانم نور ميباريد ... نور بيــــــــــــــداري ...
عارفه
پ . ن : مي خواستم مثل سال قبل يه شعر راجع به تولد بگم ... اما همين كه شروع كردم ، فكرم رفت يه جاي ديگه و شعر ايني شد كه مي بينين !!!
پ . ن : چهار صبح سي امرداد ، نوزده سال پيش ... تولدم مبارك !!!
پ . ن : لطفا برای دادن کادو ، تو صف بايستين ، نوبت به همه ميرسه :)
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط عارفه
|