" جان دان " چه قشنگ حرف دل منو زده :
نه در زيبايي بهـــــــــــــار ، نه در زيبايي تابســــــــــــتان ، شكوهي را نيافتم ؛ كه در چهره اي از پاييـــــــــــــــــز ديده ام .
واقعا پاييز يه چيز ديگه ست ...
بوي بارون مياد ، بوي خاك ، بوي خنكي ، بوي اول مهــــــــر ؛ اره بوي پاييـــــــــــــــــــز مياد ...
اخ كه چقد دلم هواي مدرسه رو كرده ... ياد بچگي ها به خير ... باز آمد بوي ماه مدرسه ؛ بوي شادي هاي راه مدرسه ...
اين روزا بوي پاييز داره خفم ميكنه ... با همه ي وجودم نفس ميكشم ؛ كه همه ي پاييزو يكجا ببلعم اما جز تنگي نفس هيچي نصيبم نميشه ... انگار اول مهر فقط سهم بچه مدرسه اي هاست ... واي كه چه حس غريبي دارم ... و چقد اين حسو دوس دارم ...
الان تقريبا سه سال و نه ماهه كه شاد بودن رو گم كردم ... نزديك چهار ساله كه تو خودم دست و پا زدم ، عجيبه كه غرق نشدم ... عجيبه كه خم نشدم ... عجيبه كه دوباره ايستادم ... توئي كه از مقابل منو ديدي ، هيچ نفهميدي ... درون من غوغايي بود ... اتفاق بد اين بود : كودكي ام گم شده بود ... همه ي شادي حقيقي ام گم شده بود ...
من دوباره كودك ميشم ... چون فقط خنده ي اونا رو باور دارم ...
حالا دوباره اول مهره و من ميـــــــرم دنبال كودكي گم شده م ... دنبال شادي گم شده م ...
" كارور " ميگه :
اي كساني كه هنوز به راز شادماني حقيقي پي نبرده ايد ، اكنون به تماشاي زيبايي هاي كوچك حياط خانه تان بنشينيد .
اره ، من يادم رفته بود ... يادم رفته بود كه مشكل از نگاه منه ... باور كن همين امشب نگاهمو شستم ... اخه دارم يه جور ديگه مي بينم ... دارم خودمو پيدا ميكنم ... دارم دوباره زندگـــــــــي رو حس ميكنم ... زنده بودن رو حس مي كنم ...
باغ بي برگي ، خنده اش خوني ست اشك اميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در ان
پادشاه فصل ها پاييـــــــــــــــــز ...
عـ ارفـ ـــــــــ ه
پ . ن : مامان و باباي عزيز تر از جونم ، مي دونم حتي اگه تا اخر عمر هم تلاش كنم نمي تونم زحمات شما رو جبران كنم ... دوستون دارم ، اندازه ي همه ي بزرگي هاتون ، اندازه ي همه ي فداكاري هاتون ، اندازه ي همه ي مهربوني هاتون ... با همه ي وجودم ...
پ . ن : اي خدايـــــــــــــــي كه هميشه هستي ؛ اي خدايي كه اونقد بزرگي كه هر كي يه جور تصورت ميكنه ؛ اي خدايي كه حست مي كنم ؛ شكـــــــــــــــرت ...
پ . ن : دوستاي عزيزم به دل نگيرين اگه واسه پستاي جديد خبرتون نمي كنم ؛ اخه حرفاي من همش حرف دله ، همش درد دله ... نمي خوام كسي رو مجبور به خوندنشون كنم ... مي خوام خودتون دوست داشته باشين كه بياين ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط عارفه
|