تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









 

باز امدم به میهمانی خدا ؛ با دستانی خالی و دلی شکسته از این مردم ... می خواهم خود را در آغوشت رها کنم و تو چه خوب می توانی آرامم کنی ... تو مرحم روح خسته ی منی ؛ دستی بر زخم هایم گذار تا دردم آرام گیرد ...

خدای من ، من همان بنده ی ناتوانم که اگر دستانم را نگیری در خاک سرد فرو خواهم رفت ...

خدای خوبم ، دل تنگ توام ... می خواهم زار زار گریه کنم و تو مرا نوازش کنی ...

خدایا ، من گاه آن قدر غرق در این دنیای پوچ می شوم که تو را چه راحت از یاد می برم ... اما وای بر من ... وای بر من اگر تو مرا از یاد ببری ... بی شک من آنروز خواهم مرد ... مرگی سخت و دردناک ... مرگی که مرا در خاک تنهایی مدفون می کند و از تو دور ... و نه آن مرگی که مرا تا دیدار تو بدرقه می کند ...

 

و اما به راستی مرگ حقیقی چیست ؟ مگر نه اینکه مرگ دیدار دوباره ی معبود است ...

 

مهربانم ؛ به یادم بیاور که ارزش این زندگی فقط در محبت و عشق ورزیدن است تا روزی که دوباره به سویت باز می گردم و سر در آغوشت به دل تنگی ام پایان می دهم ...

 

۱۲ / ۶ / ۱۳۸۷      ساعت ۳۷ : ۲۱                                                   عارفه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes