تبليغاتX
بر آب های نيلی شب
تنها درخت کوچه ی ما در میان شهر تیری ست بی چراغ !


بر آب های نيلی شب









دوستاي عزيزم سلام

امروز وبلاگم دو ساله شد ... چه زود گذشت ... الان كه فك مي كنم به اون روزا ، اصلا باورم نميشه ... يعني واقعا دو سال گذشت ؟؟؟ يادمه به خودم مي گفتم اي كاش روز سيزدهم وبلاگمو راه اندازي نمي كردم ؛ آخه همه ميگن سيزده نحسه ((( گرچه من اصلا اعتقاد نداشتم ))) ... اما الان كه فك مي كنم مي بينم اين وبلاگ واسه من همه چي بوده جز نحس !!! ... اينجا خونه ي دوم من بود ... يه جاي دنج و آروم كه بتونم با خيال راحت توش خلوت كنم ... درد دل كنم ... حرفايي رو كه توي دنياي واقعي كسي نميشنيد اينجا فريادشون بزنم ... چه روزايي كه گذشت ... محمد ( از وبلاگ صداي بارون ) بالاخره تونست با ريحانه ازدواج كنه ... شيلا ( از وبلاگ بهشت كوچكي به نام خانه ي ما ) يه بچه ي نازنازي به دنيا آورد و خدا قشنگ ترين احساس دنيا رو بهش هديه داد ... زهرا ( از وبلاگ دختر تنهاي شب ) رفت تو آسمونا و يادشو تو خاطر ماها جا گذاشت ... مرجان ازدواج كرد ... سهيلا وبشو بدون خبر حذف كرد ... آنيما ديگه ننوشت و وبلاگشو ترك كرد و يكي كه با اسم " ... " واسم نظر ميذاشت و قول داد حتي بعد از حذف وبش بهم سر بزنه ( نمي دونم سر قولش مونده يا نه ) و خيلي اتفاقاي ديگه ... ( اسم تك تك اونايي كه اومدم اينجا تو خاطرم هست ... حيف كه نمي تونم از همه بنويسم ... ) در كنار همه ي اين ماجراها واسه خودم هم خيلي چيزا اتفاق افتاد كه باعثش فقط همين وبلاگ بود و بس ... حتي فكرشو نمي كردم كه يه روز اين اتفاقا واسه خودم بيفته ... خيلي عجيبه ... خيلي ... و حالا بعد از دو سال ، بعد از همه ي اون ماجراها ؛ بي اندازه به اينجا وابسته شدم ... گرچه ديگه مثل سابق صفا نداره ... چند بار خواستم اين وبو براي هميشه حذف كنم اما دلم نيومد ... اينجا يه جورايي مرور مهم ترين روزاي زندگيمه ... چه طور مي تونم ناديده بگيرمش ؟؟؟ ...

 

اين جشن تولد خيلي ساده ست ... واسه همين نه كيك داريم ، نه شمع ... اما تا دلتون بخواد جا داريم واسه دعوت كردن مهمون ... واسه دور هم بودن ... واسه يادآوري لحظه هاي دوستي و رفاقت ... شمعي نيست كه با فوت كردنش آرزو كنيم اما شمع دلامونو با ياد خدا روشن مي كنيم و همراهش آرزو مي كنيم ... من آرزو مي كنم ... آرزو مي كنم زندگي همه تون پر از نور باشه ... نور اميد و نشاط ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از صدا باشه ... صدايي از جنس بودن و فرياد ... صدايي به رنگ سكوت ... آرزو مي كنم زندگي تون پر از حقيقت باشه ... حقيقت شيرين ... و آرزو مي كنم خنده هاتون پر از صميميت باشه و گريه هاتون پر از صفا ... مثل گريه ي بارون ...

 

من بر آب هاي نيلي شب زاده شدم ؛ در آنجا كه سكوت مفهوم هر واژه بود ...

 

و در كنار تك درخت كوچه مان به انتهاي جاده نگريستم ؛ چشم به راه رهگذري كه يادم كند ...

 

با شعرهايم اشك ريختم ؛

 

و با گريه ي باران غم هايم را شستم ؛

 

و هر روز با جمله اي سلامتان دادم :

 

هر چي آرزوي خوبه مال تو ...

 

 

                                                                                                   عارفه

 

راستي تو چه آرزويي كردي ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط عارفه  | 



JavaScript Codes