ذهنم زخمي اين مردم است و من از درد است كه چهره در هم مي كشم ، نگو كه اخم مي كنم ...
اگر بشود مي خواهم حرفم را فرياد كنم ، خاموشي ام را فرياد كنم ...
اگر بشود مي خواهم بيدارشان كنم ؛ ان ها را كه خفته اند ؛ سال هـــــــــــــاست ...
اگر بشود ، غروب را ميشويم ، طلوع را مي كشم و بر صورت صبح پرنده را ...
پرنده را ، كه مي بينمش ، كه جان دارد ، كه پرواز مي كند ... كه در دور دست هاست ...
و من ، اينجــــــــــا ...
رهايي را تنفس مي كنم ... اگر بشود ...
.
.
.
با من همراه مي شوي ؟ ... اگر بشود ؟؟؟!!!
عارفه
..............................................
- چرا ما آدما اين جوري شديم ؛ چرا مردم منتظرن يكي يه گناهي كنه ، اشتباهي كنه و بشينن پشتش حرف بزنن و بكوبوننش ؟؟؟!!! ... اخه اون دختر بچه ي بيچاره چه گناهي داره ؟ چرا اين قدر بي انصافن بعضيا ؟؟؟ .... خدااااااااااااااااا به كي بگم ....
- خدايا درد من حصار بركه نيست ؛ درد زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است ...
- يه وقتايي دلم مي خواد بزرگ نشم ، دلم مي خواد همون بچه اي باشم كه هيچي از زشتي هاي اين دنيا نمي فهمه ، دلم مي خواد نبينم ، ندونم ، نفهمم ... دلم مي خواد بميرم و اين دنياي كثيفو به حال خودش رها كنم اما ... اما دكتر شريعتي ميگه : زنده بودن را با بيداري بگذرانيم كه سال ها به اجبار خواهيم خفت ...
- نمي دونم چرا اين روزا اين جوريم ، حتي نمي دونم چه احساسي دارم ، نمي دونم كي ناراحتم ، كي خوشحالم ... گاهي نا اميدم و گاهي اميدوار ... گاهي مي خندم و گاهي با هر حرف بي ربطي مي خوام بزنم زير گريه ... چرا اين جوري شدم ؟؟ چرا ؟؟؟!!!
- خداي خوبم ، مي دونم خيلي وقته كه ديگه زياد باهات حرف نمي زنم ، درد دل نمي كنم ... خدايا نمي دونم چرا اين جوري شدم ... اما به بزرگي و مهربوني و پاكي خودت ، مثل هميشه كمكم كن ... حتي اگه لياقت ندارم ... خداي خوبم راهمو روشن كن ، ذهنمو روشن كن ... زندگی کردن رو به یادم بیار ... من به تو محتاجم ... فقط به تو ...
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط عارفه
|